تبليغاتX
روز نوشت

روز نوشت

یکبار برای همیشه

 

این روزها عجیب، قدرت تصمیم گیریم قوی شده و  زارت و زورت تصمیم هست که میگیرم. تصمیم تخته کردن همیشگی در نیمه باز این وبلاگ هم از اون تصمیم ها بود! فکر میکنم واسه شروع یه زندگی متفاوت باید یه چیزهایی رو عوض کرد. از یه چیزهایی گذشت تا یه چیز هایی به دست اورد.

همه تون رو دوست دارم و خواهم داشت.

پ ن : بحث ابتیاع زوجه و اینا هم منتفی شد!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 10:28  توسط یک دیوانه 

اسی

 

 من به داشتن دوستی چون تو افتخار میکنم

                                   اسی

 

همیشه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 14:12  توسط یک دیوانه  | 

...

 

این روزها که میگذرد، هر روز احساس میکنم، زندگی، آن بیلاخ گنده اش را به طرفم نشانه گرفته!

و به لطایف الحیل میخواهد طعم سخت، و نه تلخ، زندگی را به من بچشاند.

نمیدانم چه مرگش است!

 پ ن : اسی جان، جان مادرت پاشو بیا بلاگفا. این ورد پرس منو نمود!

پ ن الحاقی: این روزها در صدد ابتیاع یک فقره زوجه برای خویش میباشیم. دیگر خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 11:0  توسط یک دیوانه  | 

مبارزه با حوادث غیر مترقبه

 

به خبری که هم اینک به دستمان رسید توجه فرمایید:

ستاد مبارزه با حوادث غیر مترقبه طی بیانیه اخیر الصدور اعلام کرد که مقادیر متنابعی سوراخ موش تهیه و در اختیار تعدادی از طرفداران استقلال قرار خواهد داد. ستاد مذکور همچنین اعلام نمود که به لحاظ محدود بودن تعداد سوراخ موش های مذکور، پس از ثبت نام از هواداران استقلالی متقاضی، سوراخ موش های مذکور را به قید قرعه در اختیار متقاضیان قرار خواهد داد.

پ ن : کریم رو عخش است!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 17:16  توسط یک دیوانه  | 

آواتار

 

بالاخره بعد از مدت ها موفق شدم یک فیلم خوب ببینم. تعریف فیلم خوب از نظر افرادی که زیاد فیلم میبینن ممکنه متفاوت باشه. ولی من به فیلمی میگم فیلم خوب، که بیننده رو سه ساعت سرجاش میخکوب کنه و وقتی بیننده به مدت زمان باقی مانده فیلم نگاه کنه، خوشحال بشه که هنوز نصف یا بیشتر فیلم مونده!

دیشب آواتار رودیدم. آخرین ساخته جیمز کامرون. داستان کلید خوردن پروژه این فیلم به اندازه خود فیلم جالب و شنیدنیه. شاید هم بیشتر کاریزمای فیلم به خاطر همین سابقه ساخت فیلم باشه. اگه خواستید فیلم رو ببینید، حتما اولش تاریخچه ساخت فیلم روهم بخونید. من وقتی تو اینترنت مطالب مربوط به این فیلم رومیخوندم، فکر میکردم که به خاطر تبلیغ برای فروش بیشتر فیلم، در موردش اغراق میشه. ولی وقتی فیلم رو دیدم، فهمیدم ادعای وقوع یک انقلاب در تاریخ سینما، اصلا هم بی ربط نیست. فیلم برداری منحصر به فرد. موضوع قوی و کلیکسون جلوه های ویژه ( البته تنها مصادیقی که ما از جلوه های ویژه تو سینمای وطنی میبینیم، منفجر شدن دو گالن بنزین بوده یا شاید شیهه لاستیک های یک دستگاه رنو که با ۳۰ تا سرعت دور میدون داره میچرخه ) و از همه مهم تر میزان عواطفی که در فیلم موج میزنه!

من الیته نسخه تبدیل شده دوبعدی فیلم رو دیدم. نسخه سه بعدی فیلم رو که تو ایران نمیشه دید. چون تو سینما که قابل پخش نیست، هرچند سینماهای ما تجهیزات کافی برای پخش این فیلم رو ندارن. برای دیدن نسخه سه بعدی فیلم باید یک نسخه اصلی فیلم رو داشته باشین و یک دستگاه 3d vision .

نهایتا توصیه میکنم پول هاتونو حروم بلیط ها یا احیانا دی وی دی های فیلم های مزخرف جشنواره فجر نکنید.دانلود کنید، ببینید و لذت ببرید.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 9:8  توسط یک دیوانه  | 

خشکیت

 

دچار یبوست فکری شده ام...                    مسهل مغز ندارید احیانا؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 22:7  توسط یک دیوانه  | 

نوستالژ به توان فضا

 

 

شده تا حالا بری،پست سه سال پیش دوستای وبلاگیت رو بخونی و چشمت بیوفته به کامنتهایی که گذاشتی؟و احیانا برگردی و جواب کامنت هاشونو تو کامنت دونی خودت خونده باشی. برا سه سال پیش!!!

عمریه ها!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 11:47  توسط یک دیوانه  | 

...

سلام اسی جان

با خوندن آخرین پستت یه خاطره اومد تو ذهنم. آخر های سال آخر بود. یا بهتره بگم آخرین روز زندگی دانشجوییم بود.سه تا هم اتاقی هام اهل تهران بودن.واسه همین هم زود تر رفتن. ما چهار نفر بودیم. سه تا سال اخری و یه سال اولی. همزیستی جالبی بود.

   آخرای شهریور بود و باید خونه رو تحویل صابخونه میدادیم. همه اسباب و اساس مون رو که دو سال تو اون خونه ریخته بودم، چپوندیم تو یه کارتونی کیسه ای چیزی. واسه بردن. اولش حالیم نبود. وقتی خونه کم کم لخت میشد. آشپزخونه، حال ، خواب، حیاط. وقتی مهام و محسن ساعت ۲ ظهر همه اساس شون رو ریختن تو یه وانت و رفتن تهران، تازه فهمیدم چی شد. تنها شدم. تنها تو خونه ای که دو سال توش زندگی کردم با دوستایی که فکر نکنم دیگه مثل شون گیرم بیاد.من موندم چون اتوبوس من ساعت ۷ عصر میرسید. چهار ساعت تو خونه لختی که فقط یه موکت کفش مونده بود.

میدونی تلخی این خاطره کجاشه؟ وقتی که برمیگردی تا واسه اخرین بار خونه رونگاه کنی،پشت سرت،  کسی نیست که واست دست تکون بده. و تو تنهایی. مثل اینکه همیشه تنها بودی و این تلخه، سخته، درده

 

شاید تنها کسی که بتونه احساس اون لحظه تو پنج سال پیش منو درک کنه، تو باشی اسی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 0:19  توسط یک دیوانه  | 

بوی سفید برف

 

عصر، وقتی که ابرهای سرخ رنگ غروب محو شدن،بوی سرد برف رو استشمام میکنی. بویی که شاید بوی بهترین خاطرات دوران کودکیت باشه. ولی آسمون که صافه و ستاره ها تو این سرما چشمک میزنن.تا نیمه هایی از شب بیداری به امید افتادن اولین دونه های برف.برف ، برف دوست داشتنی . بارزترین مشخصه ماه تولدت.سنگینی پلک هات بهت میگه که زیادی بیدار موندی. گرمی و نرمی رختخواب وسوسه ت میکنه و میخزی و مثل کرمی که دور خودش پیله ساخته، از گرمای رختخوابت لذت میبری و به امید خواب برف، میخوابی. صبح، مثل اینکه یه چیز مهمی یادت رفته باشه از خواب می پری. نمیدونی جلسه رسیدگی اول وقت داشتی!!! یا شاید یه قرار مهم اول وقت!!!یا شاید چیز خاصی نبوده و این استرس مزمن که هفت هشت ساله بهت چسبیده دوباره پیداش شده!!!

وقتی که کم کم سنگینی پلک هات جای خودش رو به مردمک های گشاد داد، از حجم سنگین روشنایی سفیدی که از شیشه مشجر پنجره به اتاق وارد میشه، یه حالی بهت دست میده. چشم هاتو میبندی و پنجره رو باز میکنی و بوی سرد برف همه اضطراب و استرست رو محو میکنه. تا جایی که چشم کار میکنه سفیده. سفید و دست نخورده. حتی خیابون هم هنوز سفیده. آسمون هم سفیده. مثل لباس عروس.

 

ته نوشت : امسال هنوز هیچ برفی نیومده اینجا. من برف میخوام!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 8:51  توسط یک دیوانه  | 

من کیم ؟؟؟ اینجا کجاس ؟ ؟ ؟ بچه رو کی ... ؟ ؟ ؟

 

تجزیه و تحلیل راست و دروغ اون انقلاب سی سال پیش و این حرمت شکنی های سی سال بعد از اون سی سال پیش،انبساط فکری میخواهد در مقیاس فضا به توان  N  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:11  توسط یک دیوانه  |