اولی:ببین، در ایران با اینکه حقوق زنان در بسیاری از موارد توسط اقایان تضییع شده ولی به ان صورتی که باید و شاید انجمن ها و NGO های زنانه وجود نداره.علت عدم التفات و توجه خانم ها به این موضوع چیه؟
دومی:تا انجایی که من میدانم اجتماعات زیادی برای پیگیری این حقوق تشکیل شده . ولی از انجایی که در هر اجتماع برای تدوین اصول و ادامه راه نیاز به هیات مدیره دارد و در جلسه اول معمول است که هیات رئیسه سنی انتخاب شود که بر اساس معیارهای پذیرفته شده باید دونفر از مسن ترین اعضا و دونفر از جوانترین اعضا به عنوان هیات رئیسه سنی انتخاب شوند، در این اجتماعات هیچ زنی حاضر نشده به عنوان مسن ترین عضو، عضو هیات رئیسه سنی شود و لذا جلسه از هم پاشیده است.
خارج از دستور:یک نیمروز از یک روز از سیصد و شصت و پنج روز از یک سال از سالهای سرنوشتم با چشمان زیبای تو گره خورد. چشم هایی که نگاهش پس از سالیانی چند ،دلم را لرزاند،بی انکه خود بداند. تو را هم چون ان دیگران در سردابه قلبم مدفون خواهم نمود و میدانم که دیگر گرمای نگاهت را بر سطح سیمانی احساسم،احساس نخواهم کرد.
نوشته شده توسط یک دیوانه در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
برنامه ارتباط نزدیک رو نمیدونم تا حالا دیدین یا نه؟ برنامه خوبیه. با یه مجری پررو که به درد یه همچین برنامه های میخوره. اخرین قسمتی که من از این برنامه دیدم بحثش درباره ماهواره بود.در حین برنامه گزارش هایی رو که از یکسری از شهروندان محترم تهیه کرده بودن، پخش کردن.این افراد دو دسته بودن. یک عده ای ماهواره داشتن و یک عده شون هم نداشتن. اونایی که ماهواره نداشتن خب تکلیفشون معلومه. افرادی جاهل به ماهیت ماهواره که فقط وصفش رو از این و اون شنیده بودن. رو حرف اینا که نمیشد حساب کرد.اونایی هم که ماهواره داشتن, با لحاظ قانون ممنوعیت نصب و استفاده از تجهیزات ماهواره , جزو مجرمین محترم جامعه بودن که این قانون رو پشم مبارک هم به حساب نیاورده بودن. حالا سوالی که مطرح میشه اینه. ایا میشه تو کشوری که قانونا استفاده از ماهواره جرم محسوب میشه( کاری به درست و غلط بودن قانون ندارم)از افراد جامعه در مورد مضرات و مزایای ماهواره نظر خواهی کرد؟ ته نوشت: کسی میدونه کارگردان سریال یوسف پیامبر از ماتیاژ کودک خردسالی که نقش حضرت یوسف رو بازی میکنه چه منظوری داشته؟ یعنی یوسف پیامبر هم تو بچه گیاش از رژ لب و خط چشم و ریمل و اینا واسه خوشگلتر شدنش استفاده میکرده؟
نوشته شده توسط یک دیوانه در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت
گویند ، در ازمنه قدیم حکیمی را گذر به قزوین افتاد . جمله قزوینیان بدو حمله برده او را گرفتندی و بگفتندی : یا حکیم، امشب ب ک ن ی م ت یا بکشیمت ؟ حکیم اندکی تامل کرد و عمری بزیست !!!!!
در حاشیه : قابل توجه سانتریفیوژ به دستان عزیز و کشته مردگان بمب اتمی . . . .
(( نوشته شده توسط یک دیوانه در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 12:24))
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
اوه اوه اوه . نخیر . مثل اینکه هوا بدجوری پسه . این خاویر سولانای ناجنس همچین حال این متکی و لاریجانی رو گرفته که نگو و نپرس . به گمانم دوره رجز خونی دیپلمات های زبون نفهم ما کم کم داره تموم میشه . اون قضیه چماق و هویج هم که داره اجرا میشه . نامه سربسته کشورهای پنج بعلاوه یک بزرگترین چماق ممکنه بود.ما ایرانی ها هیچوقت به هویج رضایت نمیدیم وقتی هم که با چماق زدن تو سرمون دربدر دنبال هویجه می گردیم . من کیم ؟ اینجا کجاس ؟ پس هویج کو ؟ اینکه ما چقدر با تولید بمب هسته ای فاصله داریم بماند . اینکه فناوری تولید گاز هگزافلوراید رو الان بهش نرسیدیم که هیچ و چهارده سال پیش از چین خریدیم هم بماند . همه این دلقک بازی ها و سرود های حماسی سر دادن هم میرود در کوزه تا آبش را بخوریم . ولی آب غنی شده تو تابستون هم پروژه خوبیه ها . . . جا واسه مانور داره . حداقل امیدواریم تو این برهه از زمان سیاستمداران سیاست ندار مملکتی یه همتی بکنن و نزارن این چماقه گرومپی تو سر این ملت بخوره . بابا همین هویج چشه مگه ؟ والا دکترا میگن واسه بینایی هم خیلی خوبه . حالا همه اینا به کنار. بماند که با چه فضاحتی قراره این طرح رو قبول کنیم . اما یه جای نمایش خیلی دیدنیه . اونجایی که با همه امتیازاتی که از دست میدیم و هیچی هم نمیگیریم ، برادران محترم دیپلمات ما میان جلو دوربین و سینه صاف میکنن و میگن که آره داداش . . . ما حقمونو گرفتیم و اجازه ندادیم حق ملت هم ضایع بشه و ک.س.ش.ع.ر.ه.ا.ی.ی از این دست .
((نوشته شده توسط یک دیوانه در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 16:43 ))
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
این وسط،بیابید پرتقال فروش را
نوشته شده توسط یک دیوانه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت
خب من اگه قرار بود ۲۴ ساعت دیگه بمیرم یه وصیت نامه می نوشتم. نه که کلی ملک و مستغلات دارم. بالاخره باید تکلیفشونو معلوم کنم خب.ولی وصیت نامه رو می نوشتم.بعدش هر چی فحش بلد بودم به بعضی ها میدادم. چون دیگه فرصت نمیکردن چوب تو ما تحتم کنن.بعدش یه کلیپ از خودم درست میکردم. از این جواد بازیا هس!!!با این Move Maker . از عنفوان کودکی تا عنفوان جوانی. با موزیک دومینTrackاز البوم Rain LOve.به همه دوستای دانشگاهم که تلفنشونو دارم زنگ میزدم و باهاشون خداحافظی نمیکردم و بهشون هم نمیگفتم که قراره بمیرم. جز به مهام.هر جوری بود شماره اون بنده خدا رو گیر میاوردم و هر چی تو این سالها تو دلم تلنبار شده بود بهش میگفتم و اهمیت نمیدادم که به حرفام می خنده یا جدی شون میگیره. چون در هر حال فرقی نمیکرد.بعدش یه قلیون چاق میکردم و میرفتم پشت بوم دراز میکشیدم و البوم سالهای ترانه و اندوه فرامرز اصلانی رو به همراه همه موزیک هایی که دوس دارم گوش میکردم و قلیونمو میکشیدم. بعدش یه دل سیر گریه میکردم تا این دم اخری که دارم میمیرم هیچ چیزی تو دلم نمونده باشه. هیچ حرفی واسه نگفتن نمونده باشه. حتی اگه قرار باشه همه حرفا رو تو تاریکی برا خودم زمزمه کنم.یه پست در مورد رفتنم تو دارالمجانین میزدم تا همه خیالشون از بابت رفتنم تخت باشه.وقت نمیکردم از اونایی که اذیتشون کردم حلالیت بطلبم. ماشالله نه که لیستش تا عرش اعلی میرسه ، ۲۴ ساعت اصلا کفایت نمیکنه.و شب هم دومین و اخرین س.ک.س زندگیم رو تجربه میکردم.
می بینی؟؟؟ زندگی ساده تر از اون چیزیه که فکرش رو میکنی. وقتی بدونی که قراره بمیری به هیچکدوم از اون شق القمر هایی که قراره بزنی نباید فکر کنی. چون واسه اون شق القمر ها ۲۴ ساعت که سهله،۲۴ سال هم کافی نیست.
ته نوشت: امیدوار بودیم این مشکل پان ترکیسم و پان فارسیسم به رسانه ملی کشیده نشه.ولی انگار اقایان جواد خیابانی و مزدک میرزایی دوس دارن عمه شون رو هر شب حراج کنن.مزدک میرزایی دوتا بازی ترکیه رو گزارش کرده که هر دوبار هم رو Nerv بوده.. البته هر دوبار هم کونش بدجوری سوخته. ایشالا این کونسوزی اقایون تداوم داشته باشه.
نوشته شده توسط یک دیوانه در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت
معرفی میکنم:پیشی خانوم. حاکم بلامنازع دیوار حیاط پشتی. حتی گربه های نر هم جرات نمیکنن به حریم خصوصیش وارد بشن. ازلم دادن و نعره ای که داره میکشه میشه به عمق فاجعه پی برد.
عضو جدید کلوپ حیوانات خونه: اقا لاک پشته. موجودی بس زبل که علاقه وافری به گاز گرفتن انگشت ملت داره. دست و پا فرق نمیکنه. ولی اولویت با انگشت های پا میباشد.میمیره برا توت.
کی بود میگفت لاک پشت ها فرز نیستن. این یه مثال نقض برا اون فرضیه هستش.
The Fast Turtle Rock
اگه یه روزی این وبلاگمم فیلتور شد ، تقصیر این بی تربیتا هستش
و صد البته این نتیجه زحمات و تلاشهای و عرق ریزی های اون دو تا بی تربیت عکس قبلیه هستش
دنبال ننش میگرده فکر کنم.
و صد البته از قدیم گفتن، جوینده یابنده بود.
نوشته شده توسط یک دیوانه در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت
به اندازه دنیا باید شاشید ,
و بر همه دنیا ,
با سیگاری بر گوشه لب
نوشته شده توسط یک دیوانه در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت
فکر میکنم امروز از اون روزاییه که باید بشینم با گذشته هام زندگی کنم.
یه کم زیادی شبیه روزهای عاشق شدنه.
عصرهای افتابی بهار.روزایی که چیزایه خوب پشت هم همش اتفاق میوفتن.
و تو الان میترسی از این همه اتفاق های خوبی که پشت هم میوفتن.
شبیه یه تار عنکبوتیه بعد از یه بارون, که وسوسه ت میکنه که بری و خودتو بهش بپیچی.
بعدش عمری عذاب بکشی تا بتونی همه اون تار ها رو از دست و پات باز کنی... مثل قبلی . . .
بی خیال , بریم یه بادی به کله هه بخوره. داغ کرده...
نوشته شده توسط یک دیوانه در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت
""مردم سالاری دینی""
خب مثل اش خاله میمونه که بخوری پاته , نخوری هم پاته. یعنی تو یه مردم سالار, از نوع دینی هستی.
اگر هم فکر میکنی نیستی, این از خریتت هستش . که نمیفمهی که چی هستی.
بعضی وقت ها هم مارو یاد "دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند" می اندازه.که هر دو پادشاهش دوزار نمی ارزه.
این اواخر بیشتر مصداق بارز "اشپز که دوتا شد, اش یا شور میشود یا بی نمک" بوده تا چیزه دیگه.
آشش هم بیشتر شور بوده. اونقدر که حتی خان هم فهمیده.
ته نوشت :هوی!!!!! خانعلی خان!!! حواست باشه من فشار خونم بالاس ها!!!
نوشته شده توسط یک دیوانه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون، شش میلیارد و خرده ای آدم هم روی زمین زندگی می کردند.
یکی از این شش میلیارد و خرده ای نفر، چوپان جوانی بود از نسل سوم و آگاه و دانا و همه چیزدان و مجهز به علم روز و تکنولوژی پیشرفته بشری بود. و به قول معروف یه تیکه آقا بود!
ولی این چوپان آقای ما یه مشکل داشت و اونم این بود که حس دروغ گفتن و مردم رو سر کار گذاشتن مدام زیر پوستش وول می خورد.
یکی از روزهای خوب بهاری که چوپان ما گوسفندهاش رو برده بود صحرا، تصمیم می گیره که این حس زیر پوستی (سرکار گذاشتن مردم) رو ارضاء کنه. پس شروع کرد به داد زدن که: آهای گرگ...گرگ...کمک...
مردم دهکده جهانی به طرف چوپان جوان ما دویدند اما چیزی ندیدند و تنها چوپان ما اونجا نشسته بود و هرهر می خندید...
بالاخره چوپان ما تونست خودش رو ارضاء کنه (منظور حس زیر پوستی است نه چیز دیگه).
روزی از روزهای همون بهار قبلی! ، چوپان ما که داشت با دوربین شکاری اینور، اونور رو زاغ می زد، متوجه شد که گرگی داره به گله نزدیک می شه. پس تصمیم گرفت که از مردم کمک بخواد. شروع به داد و فریاد کرد اما از کسی خبری نشد.
ناگهان چوپان ما به خاطر آورد که امروز، روز والنتاین است و الان هرکسی با یاری، کنار جویباری نشسته و...
در هرحال، فوراً موبایل از نیام بیرون کشید و شماره کدخدا رو گرفت. بعد از ۳۰ تا بوق، سکرتر کدخدا گوشی رو ورداشت و گفت که کدخدا جلسه داره و به هیچ وجه نمی تونه جواب بده. دم گرم و التماس های چوپان در دل سرد و سنگ سکرتر موثر نیفتاد و سکرتر قطع کرد.
چوپان جوان سعی کرد با موبایل غضنفر (دوستش) تماس بگیرد که اگر شما فکر می کنید موفق شد، خیلی لوس و بی جنبه اید. بعد از شنیدن تمام پیغام های ضبط شده روی سرور مرکزی روستا (از قبیل "خاموش می باشد" و "در دسترس نمی باشد" و "مرده است" و ...)از غضنفر هم نا امید شد و سریعاً شماره ۱۱۰ رو گرفت: -
الو... گرگ... گرگ...
- جواب شما اشتباه است.
- چی چی اشتباه است؟ من میگم گرگ...
- ببینید آقای محترم. جواب مسابقه شب تاب، یک ورزشکار است. ولی حالا که اصرار می کنید ما جواب شما رو ثبت می کنیم. متشکرم. تق!
چوپان ما با آتش نشانی هم تماس گرفت و جواب اینطور شنید: "نیرو نداریم. همه به روستای کناری اعزام شدند. اگر مایلید فردا برای درخواست شما اقدام می کنیم."
چوپان قطع کرد و به فکر فرو رفت... ناگهان فکری به خاطرش خطور کرد و فوراً لپ تاپ از خورجین بیرون کشید و وایرلس کانکشن (Wireless Connection ) فعال کرد و سعی در برقراری ارتباط با ISP روستا کرد. اما چشمتان روز بد نبیند. ابتدا خط اشغال بود و بعداً هم کلمه عبور اشتباه بود و بعد از اتصال هم سرعت ۱۵ کیلوبایت بر ثانیه بود.
به ناچار چوپان جوان فحشی داد و لپ تاپ بست و منتطر گرگ ماند. گرگ آرام آرام به گله نزدیک شد و به قول جمله با معنا و قصار کتاب های عربی دبیرستان: فوقع ماوقع (پس شد آنچه شد! )...
بله گرگ با بی خیالی تمام از کنار گوسفندان گذشت و راه خود را پیش گرفت که ناگهان چوپان صدایش کرد که :
" آهای عمو... ما رو علاف کردی؟ بخور بریم کار داریم".
گرگ سری جنباند که یعنی " نچ " و گفت: "مگه اخبار رو نشنیدی که گوشت هورمونی ضرر داره؟ منم که کلسترولم رفته بالا. تازه الان یه شیر غنی شده می زنم تو رگ با ۲۰ تا ویتامین و صد جور اتینا، گوشت می خوام چیکار؟ اگر هم بخوام گوسفند بخورم، الان گوسفندهای چینی اومده هم ارزون تر، هم بهتر". و راه خود گرفت و رفت.
چوپان جوان قصه ما از آن روز به بعد، چوپانی را کنار گذاشت و به مسافر کشی با موتور و آب حوض کشی و پیرزن خفه کردن پرداخت که هم احتیاج به کمک خواستن ندارد و هم رقیب چینی.
پ ن:ضمنآ از همه وبلاگ نویسان عزیز استدعا داریم به جناب زگیل خان ( مدظله عالی )رای بدن. ثواب داره خدایی
نوشته شده توسط یک دیوانه در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط یک دیوانه در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''
سر مست به میخانه گذر کردم دوش
پیری دیدم مست و سبویی بر دوش
گفتم ز خدا شرم نداری ای پیر؟
گفتا کرم از خداست, می نوش خموش
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY