به اندازه دنیا باید شاشید ,
و بر همه دنیا ,
با سیگاری بر گوشه لب
نوشته شده توسط یک دیوانه در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت
فکر میکنم امروز از اون روزاییه که باید بشینم با گذشته هام زندگی کنم.
یه کم زیادی شبیه روزهای عاشق شدنه.
عصرهای افتابی بهار.روزایی که چیزایه خوب پشت هم همش اتفاق میوفتن.
و تو الان میترسی از این همه اتفاق های خوبی که پشت هم میوفتن.
شبیه یه تار عنکبوتیه بعد از یه بارون, که وسوسه ت میکنه که بری و خودتو بهش بپیچی.
بعدش عمری عذاب بکشی تا بتونی همه اون تار ها رو از دست و پات باز کنی... مثل قبلی . . .
بی خیال , بریم یه بادی به کله هه بخوره. داغ کرده...
نوشته شده توسط یک دیوانه در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''
سر مست به میخانه گذر کردم دوش
پیری دیدم مست و سبویی بر دوش
گفتم ز خدا شرم نداری ای پیر؟
گفتا کرم از خداست, می نوش خموش
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY